|
عادت مـــــی کنیم... |
|
|
مردمان این سیاره هزار بُعدیاند. گاهی یک تابلوی هنرمندانهی نقاشی میخکوبشان میکند، گاهی یکبیت سادهی شعر که زبان حالشان شده، هوش را میپراند از سرشان و گاهی از حلکردن یک مسئلهی پیچیدهی فیزیک کوانتوم، به اوج شادی و وجد میرسند. گاهی سرشان توی کتابهای فلسفیاست و گاهی درگیر پیچ و مهرههای فلان دستگاه تازهاند.ترکیب عجیبی هستند از منطق و دیوانگیاز عقل و شور عاشقی، از ریاضیات و ادبیات و هنر و موسیقی و فیزیک و نجوم و رنگ و شادی و غم. در اوج شادمانی میتوانند غمگین باشند و در اوج غم میتوانند چراغی در دل کسی روشن کنند تا تاریکیاش تمام شود سفرهی دلشان را باز میکنند و دردها و غصهها و تلخیهایشان را میریزند بیرون تا سبک و آرام شوند و امیدهای تازه جوانه بزند درونشان. بعد هم بهتزده، ما را نگاه میکنند و میگویند نمیدانند چه شد که همهی اینها را برایمان تعریف کردهاند فکر کردن و گوش سپردن به صدای فکرهایمان را دوست داریم. تنهایی و خلوتهای شخصیمان، جزهای جدانشدنی زندگیمان هستند…. گاهی خیلی شوخطبعیم و گاهی خیلی جدی. بیشتر اوقات غیر قابل پیشبینی هستیم! بیش از اندازه مهربانیم، آنقدر که گاهی حس میکنیم دنیا تنگشده برای قلبمان. درد عجیبیاست که فقط مردم اخترک ما میدانندش و بس. کافیاست حسکنیم کسی نیاز به کمک دارد تا با سر دواندوان شویم به سویاش!! حتی نیازینیست طرف دهاناش را باز کند، یک هماخترکی قبل از اینکه او چیزی بگوید آنجاست!!!! از بیکاری هم دیوانه میشویم ، همیشه خدا هزار کار ریخته روی سرمان. از اینکه میان این همه مسئله غیر مرتبط غلت بخوریم کلی لذت میبریم. خلاصه که ما هــمه دیــوانه ایــم
باران
+ نوشته شده در 90/07/10ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط باران |
لبخند می زنم و او فکر میکند بازی را برده هرگز نمی فهمد سکوت را سنجاق کرده ام ..... شاید جایی دیگر . شاید وقتی دیگر باران
+ نوشته شده در 90/01/28ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط باران |
صداى پاى اشکهايم در گلويم به گوش مىرسد!
دوست داشتم بتوانم در اینجا را تخته کنم ـ در دنیایم را هم!
بروم جایی که دور دست هاست از آن دورها فریاد بزنم که اینجا فقط یک زمزمه ی آرام شنیده شود!
خدایا خواهش می کنم!
باران
+ نوشته شده در 89/10/30ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط باران |
گرفته چيزي سخت در تنگ ناي دلم
من غمگينم...!
حال ــ چيزي تلخ مي پيچد در گلويم
بوي كافور مي پيچد در تمام سوراخ هاي زندگي ام و
مرگ را قسمت ميكنم گاهي بين خودم با نان و سبزي
سينه ام را مي سوزانم هر روز با بنزين و
جنون را هر روز با دو نيمه ي قرص بالا مي اندازم بدون آب
و چک چک باران میکوبد بر شیشه پنجره ام ـ هر شب
ـ ـ ـ ـ ـ
باران
+ نوشته شده در 89/09/18ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط باران |
یه زندگی ِ نکبت
برای یه آدم نکبت ...! ولی گاهی زندگی نکبت تر از اونی میشه که فکرشو میکنی ...! باران
+ نوشته شده در 89/09/07ساعت 3:52 بعد از ظهر توسط باران |
جلوی آینه ایستاده ام
خودم را ندیدم به دستهایم نگاه میکنم ــ انگار دارم خاطره ایی را یادآوری میکنم! ببین چطور میان خاطره ها گم میشوم ...! باران
+ نوشته شده در 89/06/06ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط باران |
اینجا زنی با تو حرف میزند
که به تنهایی خود مغرور است
و آنقدر شعر در آستین
دارد که تو هر چه قدر به احتمال کم شدنت اصرار کنی
باز همین قدر شاعر است
ساده میتوانم از تو گلایه
کنم از تو برنجم میتوانم با یک خشم عامیانه با دشوار ترین تمرینهای فراموشی
تو را شکنجه کنم میتوانم بگوییم که تو
یک تصویر ساده از یک محال بودی
میتوانم جای خالی تو را با یک تصویر هر روزی پر کنم
میتوانم آنقدر حقیر شوم که تو را با یک جیغ تخلیه کنم
حتی میتوانم انقدر بزرگ شوم که که تو را ببخشم
تو را ببخشم به تمام گناهان باکـــــره ام
حسم را با سر انگشتانه وجودت لمس کن
این معاشقه از ابتدا نا برابر بود
+ نوشته شده در 89/02/15ساعت 6:28 بعد از ظهر توسط باران |
در روزی بارانی و با نشانی از عشق همه چیز آمده تا تو رها شوی و باران چه مهربان ردپای دور شدن را می شوید برای ایستادن همه جایی هست و تو در اینجا.... و کسی آن دورتر چه کسی جای تو ایستاده...؟همه راهها عاشق عبورند! برای امروز بس ! زمان در جای خود ایستاده است جاری در سادگی و کمی مهربانتر کسی از جنس ابریشم شعری میخواند که هم قافیه ی نام همه عاشقان جهان است خورشید را حاجت تویی امید را واجب تویی مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا پنجم دی ماه آمده و با خود خاطرات ِ تلخ و شیرین گذشته را بازگو کرد تولدم مبارک باران
+ نوشته شده در 88/10/05ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط باران |
دختر نارنج و ترنج این بار رنجیده ...!
از خودم در عجبم ـ چقدر منطقی و خونسرد شده م نا امیدی که نه اما تلخی فعلا" دست از سرم برداشته باران
+ نوشته شده در 88/06/23ساعت 3:8 بعد از ظهر توسط باران |
دل چشم شده
چشم نور شده ـ و نور راه را عیان کرده ـ همه درها با تو گشوده پرده ها به کنار رفته، همه شوق اشک شده ـ ای زینت بخش حال عاشقان وسوسه ی با تو بودن دل را جوان میکند ای لبخند ـ تو هم مرا بجوی بر تارک دلم چنگ بزن بر دیده یارم بنشین ـ بر صورت من عیان شو جلوس نازنینت را با ستاره باران چشمان مشکی ام جشن میگیرم ای لبخند زیبا با تو آغاز میکنم... باران
+ نوشته شده در 88/05/24ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط باران |
به اسم تو ...
برای تو... به آنکه در توست... برای تو می نویسم... ای خوبترین... پس بشنو... باران کلمه کلمه در حال باریدنه ـ درختان کلمه کلمه در حال سبز شدنه چشمه ها کلمه کلمه در حال جوشیدن و ستاره ها کلمه کلمه در حال درخشیدن و همه ی اینها در حال افشای رمزی هستن تا شاید روزی یا شبی آن را با هم و در کنار هم بشنویم فقط بشنویم باران
+ نوشته شده در 88/04/13ساعت 8:20 بعد از ظهر توسط باران |
صدای بی صدا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رسیدن آدم ها به یکدیگر ، زمان می خواد نه مکان
باران
+ نوشته شده در 88/03/28ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط باران |
افکارم بهم ریخته ــ دود سیگار توی چشمم رفت و اشک م رو در اُورد باران
داشتم به اقیانوس با عمق ۱ سانتی متر فکر میکردم که اگر واقعیت داشته باشه
تبخیرش با تابش مستقیم نور خورشید در اولین بعدازظهر تابستانی توجیه میشه.
یک پک محکم به سیگارم و از صدای سوختن تنباکو ـ تماشای سرخی آتش و گرم شدن بند انگشتام لذت بردم.
روی زمین نگاه میکنم ـ اثری از من نمانده ـ یکباره تبخیر شدم
چاره چیست ؟!
ندایی در قلبم میگه : چاره باریدن ـ جاری شدن است. ولی برای بارش هیچ رمقی ندارم ـ
یک پک دیگر به سیگارم میزنم و دودش رو از بینی بیرون میدم
خوب...طبق قوانین طبیعی هم که حساب کنیم باید وجودم سرد تر و سردتر بشه تا
آماده باریدن ـ جاری شدن بشم.از این هم سردتر از این هم محقرتر ـ از این هم رنجورتر ـ از این هم تهی تر ـ
آخرین پک رو به سیگارم میزنم و همانطور که در زیر سیگاری سر به نیستش میکردم
با دست دیگر فنجان قهوه را به آغوش کشیدم.
+ نوشته شده در 88/02/19ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط باران |
دل من تنها بود باران
دل من هرزه نبود
دل من عادت داشت که بماند یکجا
به کجا؟!
به در خانه ی تو
دل من عادت داشت
که بماند آنجا پشت یک پرده توری که تو هر روز آن را بکناری بزنی...
دل من ساکن دیوار و دریست
که تو هر روز از آن میگذری
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه ی یک باغچه بود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی...دل من را دیدی...
+ نوشته شده در 88/01/24ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط باران |
از بالا به خودم نگاه میکنم مچاله شدم تازگی ها چقدر کوچیک نگاه میکنم واقعا" تا کی میخوام اینقدر درگیر خودم باشم... باران ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سال نو با همه ی مخلفاتش مبارک
تا کی قراره همه چیز اطرافم رو سیاه و سفید ببینم.
یادم میاد اون روزا...
زیر بارون کفشهامو در می آوردم و چمنهای نم خورده رو با کف پام حس میکردم
یا روزایی که میرفتم دانشگاه و توی اتوبوس همیشه لبخند روی لبام بود تا هرکس منو ببینه دلش باز بشه
روزهایی که بی توجه به قضاوتها همیشه گوشه ی موهام گل میزدم
یادم میاد از ترافیک هم لذت میبردم.
همه رو دوست داشتم- من یه دریا عشق برای بخشیدن به دنیا داشتم-انگار باید بیخیال بشم و دوباره به زندگی بپیوندم و ترانه زمزمه کنم.
شروع میکنم با ملودی زمستان بهاری رقصیدن-
وای – چقدر این هارمونی زیباست
وزش باد – چک چک بارون – بوی خاک –
باز دستامو باز میکنم زیر بارون
صورتم رو به آسمون نشون میدم و دور خودم می چرخم –
من همانم...
+ نوشته شده در 87/12/25ساعت 9:7 بعد از ظهر توسط باران |
این بار برای من.....اینچنین میگویید
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رازی دارد این باران
که چک چک به شیشه ی پنجره ام میکوبد
و هق هق تنهایش در پشت این شیشه
بر نگاهی در نگاهم میزند آتش :
که هی باران چه میگوید؟؟!!
و من جانم بچسبانم سراپا گوش بر شیشه
و باز باران راز نمیگوید ومیکوبد
و میکوبد
وهیچ حرفی ازآنچه بایدم گوید
بجز چک چکه های خیس شبهایش نمیگویید.
سپس جانم سراپا میکنم یک حنجره فریاد
که جز باران کسی
هرگز صدایش را نمیفهمد
و میگوییم:که هی باران
اگر باران تو هستی
ابر بارانم
وگر ابر بارانی توباشی
باد و طوفانم
اگر طوفانی و بادی
آسمانم من
و گیرم آسمان باز هم تو باشی
بدان نورم
اگر گویی که نور باشی
سیاهی هیئتم باشد
اگر گویی سیاهی آن باران است
نگاهم کن
چه بی حد بیکرانم من
وانگاری که گویی بیکرانی حد باران است؟؟؟!!!
بگویم حد بارانست اینبار
خدا یت میشوم یکبار
تو میگویی خدا یی کار باران است
نگاهت میکنم و میگوییم :
خدا هستی؟؟!!!!!!!!
اگر هستی که من هیچم
(که این هیچ است خدا زاده)
وآن رازاست این
که در اسرار آن تنها
بدینسان میشود باطل طلسمش را
وتنها من
وتنها من
توان رمز خوانی باشدم از چک چکه باران
نیازت را اگر پاسخ گرفتی باز باران باش، باران
...
شنبه اول شب تهران تجریش دربند خانه برای کسی که باران است هنگام پیام.
+ نوشته شده در 87/12/04ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط باران |
ار تباط با من در حال حاضر امکان پذیر نمی باشد
گیر کردم-کمک هم نمیخوام ـ ناجی هم نمیخوام
اصلا" مگه این سرای خاموشی یا سیاه چال خودم چه عیبی داره؟
خیلی هم تاریکه-خیلی هم ساکته-خیلی هم نمناک و....
اینجانب فلانی در سلامت کامل عقلی اعلام می دارم پذیرای طناب پوسیده یا نپوسیده ی هیچکسی نمی باشم
دست وردارو برو-ول کن این خم ساغری-ای عشق با تو حرف می زنم...
مم مم مم من.... خوبم
باران
+ نوشته شده در 87/12/01ساعت 10:5 قبل از ظهر توسط باران |
نور شمع میرقصید
خودکار می رقصید _____ فکرم می رقصید من می رقصم_تو می رقصی-زندگی میرقصد کاشکی ها را دور می ریزم ای همنفس با من برقص... باران
+ نوشته شده در 87/11/25ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط باران |
روی پلکان حیاط خانه مادری ام نشسته ام! ـــــــــــــــــــ اشک هایم نزدیک است کلاغ ها بی صدا پریدند و رفتندماهی ها _مرا شنیدند ولباسهایم خیس شد _ باز هم باران باریدبوی عطری که به تنم نشسته برایم بیگانه است این صدای مهربان کیست؟! خیس از بارانی که می باردو همه ی ترس هایم را میشویدـ پنجره نیمه باز است و من منتظرم... باران
صبح یک روز تعطیل !
باران مرا وصل می کند به احساس کودکی/میخواهم زیر باران بمانم
به دلت گوش کن !دست مرحمتی را که بسویت می آید بگیر!
باغچه نفس میکشد و بوسه های باران را می چشدـ
کنج حیاط خانه مادری ام نشسته ام
+ نوشته شده در 87/11/16ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط باران |
ارابه هایی از آن سوی جهان آمده است ...
گرسنگان از جای برنخواستند چراکه
از بار ارابه ها عطر نان گرم برنمی خواست
برهنگان از جای برنخواستند چراکه
از بار ارابه ها خش خش جامه هایی برنمیخواست
زندانیان از جای برنخواستند چراکه
محموله ی ارابه ها نه دار بود نه آزادی
مردگان از جای برنخواستند چراکه
امید نمی رفت فرشتگانی رانندگان ارابه ها با شند.
ارابه هایی از آن سوی زمان آمده اند.
بی آنکه امیدی با خود آورده باشند.
شاملو..باران
+ نوشته شده در 87/11/08ساعت 4:46 قبل از ظهر توسط باران |
من تمام سعی ام رو میکنم تا روی کارهای روزانه ام تمرکز کنم.. اما کودک بازیگوش ذهنم به سمت دست های تولی لی میکنه.. دیروز این اس ام اس رو خوندم.. "پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه میکرد و میگفت: سقف قفست شکسته! چرا پرواز نمیکنی؟! این اس ام اس چند جمله ایی آرامشم رو بهم زده! با خودم فکر میکنم چقدر پرنده اطرافم هست...و من چقدر ماهی هستم.. اطرافیانم همه اش بهم میگن از این قفس وابستگی بیام بیرون. اما میدونم بیرون اومدن همان و مردن همان..! آخه یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگه کجای دنیا ماهی میتوونه بدون آب زندگی کنه؟۱کجای دنیا؟! هر روز به قفس شکسته بالای سرم نگاه میکنم. چند بار سعی کرده ام سرم رو از آب بیارم بیرون ولی .... اما احساس خفگی کرده م چند بار سعی کردم اما...نمیشه بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی.. بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته.. همون بهتر که بشینم و با تمام توانم روی روز مرگی ام تمرکز کنم اما مگه لی لی این کودک بازیگوش میذاره؟! بگذریم... بگذریم از این نوشته های همیشه.. بگذریم از این همه "دوستت دارم"هایی که تلنبار شده توی دهنم.. بگذریم از این تا ابد حسرت.. بگذریم.. بگذار باران آواز بخواند روی گونه هایم.. باران
+ نوشته شده در 87/10/15ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط باران |
در ابتدای فصلی تازه و در امتداد شبی تیره
همه ی آدما تاریخ مصرف دارن
تاریخ مصرف من هنوز تموم نشده ...
۵دی ماه..تولدم مبارک
باران
+ نوشته شده در 87/10/01ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط باران |
هوا باز هم ابری است..
دیری ست گرفته_ منتظران می نویسند :آسمان ،کی دلش را تر می نویسد! بدنبال صدایی که خود خود مهربانی است می گرد م_ در این سرای چه کسی توفان عشق را نوشت ؟! بی هیچ فرمانی ،فرمانروایی می کند؟! بی هیچ تهدیدی به دل می نشیند و پیروز می شود؟! و در این هنگام خیابانها ناگهان چه خلوت می شوند،، راه دور چه نزدیک .. هر چه می دوم گویی نمی رسم یا از کسی همواره عقبم یا کسی همواره از من جلوتر است.. هر روز دنبال تازه یی می دوم وفردا از زوال کهنه ایی می گریزم.. ای کاش کسی غلط هایم را بگیرد _ یامرا خط بزند و دوباره بنویسد وبعد من هم باید بیاموزم که همینگونه که هستم خود را بپذیرم.. باران
+ نوشته شده در 87/09/03ساعت 11:59 بعد از ظهر توسط باران |
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من این طورگرم و سرخ در بدترین دقایق چند هزار چشمه ی خورشید تو دلم می جوشه از یقین ....... در خاموشی نشسته ام خسته ام درهم شکسته ام من دلبسته ام . . . باران
+ نوشته شده در 87/08/30ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط باران |
دلم هوای بارانی ست
پاییز دل می برد..باز.. و من زیر این آسمان بی چتر _ خیسم _کسی _ جایی_ منتظر است !دلم سمت اوست! تو کیستی که تو را می شنوم!؟ کسی در اتاق تنهایی اش در انتظار معجزه بی تاب است ! دلم در خیابا نهای شهر گم شده .کجایی؟ ای تو که می خوانی ام؟...باران آیا کسی هست که به من کمک کند؟! کسی در اتاق تنهایی اش نشسته ! رو به آینه زل زده..و من او را می بینم که شبیه خودم هست_ چشم های جستجو گرش _روح آینه را می کاود. به آن که از راه دور آمده می گوییم : "تو کیستی که مرا می پایی؟! " آینه خاموش است ولی کسی هست ... حرف بزن..کیستی.. این بار حرف می زند..دلم می لرزد/ قصد می کنم و باز می نویسم . . . دلم هوای بارانی ست_ پاییز دل می برد باز _ و من زیر این آسمان بی چتر _ به دنبال یک کوچه بن بستم_تاانتهای آن به وسعت خوش بختی پر بزنم.. یکی مرا دید _ یکی مرا نوشت _ یکی مرا صدا زد و زیر بارانی که هم اینک بی امان می بارد باز هم صدای او..صدای او.. صدای او.. یک خبر تازه ! نمی شناسمش ! چشم هایش شبیه پرنده عجیبی ست که گویی سالهاست از قله بلندی _ که بر آن آشیانه دارد به زمین نگاه نکرده است می پرسد کیستی..و دلم بی تردیدمی گوید.. منم....باران
+ نوشته شده در 87/08/10ساعت 11:57 بعد از ظهر توسط باران |
من یه دخترم
من خودم هستم ــــــــــــــــــــ توی تمام دنیا هیچ کسی دقیقا" مثل من وجودنداره. افرادی هستن که بعضی از خصوصیات شون شبیه منه..ولی کسی کاملا"مثل من نیست و این برای من ارزشمنده. البته توی این دنیا چیز های خوبه بسیاری وجود داره که برای هر فرد بطور خاص و ویژه اند و از اونجا که در این جهان هیچ کسی شبیه من نیست تنها من می تونم از این چیز های خوبی که دارم استفاده کنم. من صاحب همه ی چیز هایی هستم که به خودم مربوطه مثل :تنم ـ ذهنم ـ تصوراتم ـ عقایدم ـ تخیلاتم ـ چشمام احساسم :(خشم لذت ناکامی عشق ناامیدی وهیجان) پستی و بلندی های زندگیم _و دهانم که با هر کلمه ی درست یا نادرست _ تلخ یا شیرینی که ازاون بیرون میاد _ تمام خیال بافی ها _ رویا ها و ترس هام فقط متعلق به خودمه. من صاحب پیروزی ها موفقیت ها شکست ها واشتباهاتم ...هستم. من میتونم خودم رو دوست داشته باشم وبا بدنم و روحیاتم دوستانه و صمیمانه برخورد کنم . . من جنبه های مختلف روحی روانی خودم رومیشناسم و گاهی که به مشکلی بر میخورم میتونم با امیدواری البته گاهی راه حل هایمناسبی برای مشکلات و معما های زندگی ام بیابم. من میتونم همه ی وجودم رو ببینم و حس کنم . . می تونم ببینم _بشنوم و احساس کنم _فکر کنم _به زبون بیارم و عمل کنم گاهی. من صاحب خودم هستم و می تونم خودم رو بسازم. من خودم هستم و از خود بودن خود بسیارراضی و خشنودم. باران
+ نوشته شده در 87/08/02ساعت 2:9 قبل از ظهر توسط باران |
باد پاییز می یادوبه استقبال این روز ها ... نشسته ام توی اتاق 20 متری ام که با دستهای درختان دو سلام فاصله داره .. ـــــــــــــــــــــــــــ توی تنها ییم خطهای تنها بهترین دوست من هستن . . I am not joking شوخی نمی کنم I....am....serious من ......جدی ام وای..در این ارتفاع زندگی..به کجای جغرافیای باور رسیده م. بعضی وقت ها به خودم میگم :هی باران بی خیال نوشتن ! بی خیال تو . . . ! بی خیال توی بی خیال ! مهربونم..هیچ اتفاقی نیفتاده اگه من بی خیال تو بشم _ اگه تو خودت رو از من دریغ کنی _ اگه من به دریغ کردن های تو لج کنم و بی خیال بشم (حتی در ظاهر) اگر ... اگر ... و اگر هزار تا اگر دیگه جا خوش کنه توی زندگیمون هیچ اتفاقی نمی افته برای . . . فقط من فرسوده می شم توی اتاق 20 متری ام و تو پیر می شی در . . . فقط نا منتظر تر از دوست داشتن مان .....مرگ سلام میکنه یک لحظه ! فقط در قرن های آینده _ یک حسرت در دل تو ویک داغ در دل من _ می ماند تاهزار بار به دنیا آمدن و رفتن مان من نمی دونم بار دیگه که بدنیا اومدم لبخند گرم تو کجای زندگی من پرسه می زنه تو نمی دونی که در دنیای بعد من در بطن کدام ثانیه بودنت ایستاده ام . ببین ؟!؟! تو که می دونی من...هیچی ولش کن باران
+ نوشته شده در 87/07/26ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط باران |
برای لحظه ایی به آینه ایی فکر کنید که .. جیوه اش رو بعضی جاها تراشیده اند.. این رو همیشه میگم که : بدبختانه توی این دنیایی که درش زندگی می کنم هیچ چیزبه قدر آینه یی که بعضی جاها جیوه اش رو تراشیده اند به من شبیه نیست.این رو همیشه میگم زیرا تنها تصوری که از روح مریض خودم می تونم داشته باشم همینه که گفتم.فکر کنید.... جیوه آینه ایی رو از بعضی جاهاش تراشیده باشن و به این دلیل نمیشه چیزی رو که درش منعکس می شه رو سالم و کامل منعکس کنه.امااونچه که هنوز من رو به صورت آینه ایی نگه داشته .. استقامت روح من استقامت جیوه ی منه ..نه کُندی این چاقوی بی رحمی که اتفاق یا سر نوشت یا هر مُهمل دیگری نام دارد.. گفتم که...روح منو تراشیده اند.. جیوه این آینه رو تراشیده اند.. وقتی دیدن نمی تونن لکه اش کنن جیوه اش رو تراشیدن.. پس اگر از اون چیزهایی که اسمش رو واقعیت می ذارین از چیزی که میبینید تصویری نه واقعی.. تصویری گنگ و نا مربوط.. تصویری خُرد و متلاشی توی چشمهای شما منعکس شدجای تعجب و حیرت نیست.. جای هیچگونه تعجب و حیرتی نیست.. باران
+ نوشته شده در 87/07/18ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط باران |
من دوست دارم داستان هام.. داستان که نه نوشته هام رو شبیه شعر بنویسم اینجوری احساس می کنم شاعر شدم.. مثل همین نوشته هایی که الان روبه روم هست و دارن بهم چشمک می زنن.... واااااای من عاشق شعرم.. در بین تمام شعر های دنیا یک بیت شعر رو همیشه تکرار می کنم با خودم.. منظورم همون بیتی که شده ورد زبان من و چشم های تو.. همان بیت که شده ورد زبان من و سکوت مهربون تو.. منظورم دوستت دارم است هر بار که این جمله رو تکرار میکنم(با خودم) تمام ثانیه ها می شن نت های موسیقی.. راستی یه داستان هم گفتم یه داستان بکر یکی بود یکی نبود.. من بودم و تو.. ما بودیم و یک جمله زندگی ساز.. دوستت دارم.. باران
+ نوشته شده در 87/07/06ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط باران |
| ||||||